حال من بد نیست , غم کم میخورم

کم که نه , هر روز کم کم میخورم

آب میخواهم , سرابم میدهند

عشق می ورزم , عذابم میدهند

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بیگناه بودم ولی دارم زدند

حافظ دیوانه فالم را گرفت

این غزل آمد که حالم را گرفت

"ما ز یاران چشم یاری داشتیم     ...     خود غلط بود آنچه میپنداشتیم"

 

 



تاريخ : دوشنبه 19 آبان 1393 | 13:34 | نویسنده : commune | ارسال نظر(1)

 

"منی" که کنارش "تو" نباشی "تومنی"نمی ارزد ...



تاريخ : دوشنبه 19 آبان 1393 | 13:16 | نویسنده : commune | ارسال نظر(1)

 

باشی میشی "آویزون" نباشی میشی "بی معرفت"

بی معرفت عالم باش اما نذار کسی بهت بگه آویزون ...



تاريخ : یکشنبه 18 آبان 1393 | 17:19 | نویسنده : commune | ارسال نظر(0)

 

خدایا حواست هست؟؟؟

صدای هق هق گریه هایم از همان گلویی می آید که تو از رگش به من نزدیکتری ...

 



تاريخ : یکشنبه 18 آبان 1393 | 10:17 | نویسنده : commune | ارسال نظر(1)

 

 

گدا که میبینم, تو دلم نمیگم راست میگه یا دروغ؟؟ بدم یا ندم؟؟ آدمه خوبیه یا نه؟؟ چشمامو میبندمو کمکش میکنم

تا وقتی رفتم گدایی پیش خدا نگه که ...



تاريخ : یکشنبه 18 آبان 1393 | 10:11 | نویسنده : commune | ارسال نظر(0)

 

دوستی ها کمرنگ بی کسی ها پیداست  ....  راست گفتی سهراب آدم اینجا تنهاست

 

 



تاريخ : یکشنبه 18 آبان 1393 | 09:46 | نویسنده : commune | ارسال نظر(2)

آره من اونم که گفتم واسه چشم تو دیوونم     ....     آره من قول داده بودم تا تهش باهات بمونم

ولی پس دادی نگامو زیر رگبار غرورت              ....     من فقط یکم شکستم , خوب نگام کنی همونم

 



تاريخ : شنبه 17 آبان 1393 | 18:04 | نویسنده : commune | ارسال نظر(0)

 

اینو اویزه ی گوشت کن :

هیچوقت شوخی شوخی کسیو به دلت راه نده

چون ممکنه جدی جدی عاشقت بشه

و اخرش راستی راستی دلشو بشکونی

" به همین سادگی "

 

 

 



تاريخ : شنبه 17 آبان 1393 | 17:41 | نویسنده : commune | ارسال نظر(0)

 

تو زندگیت هرچی میخوای باش ... فقط نفره سوم یه خلوته دونفره نباش

 



تاريخ : شنبه 17 آبان 1393 | 17:22 | نویسنده : commune | ارسال نظر(0)

مرد مست به خانه امد,انقدر مست بود که گلدان قیمتی که زنش به ان خیلی علاقه داشت

را ندید و به گلدان خورد و گلدان شکست,پیش خودش گفت حتما فردا زنم واسه ی گلدون کلی داد و بیداد میکنه

همونجا خوابش برد فردا صبح که از خواب بیدار شد این یادداشت رو روی یخچال دید:

عزیزم صبحونه ی مورد علاقتو روی میز چیدم, الانم رفتم بیرون تا برای نهار مورد علاقت چندتا چیز بخرم

خیلی دوستت دارم عشقم ,مرد با تعجب از پسرش پرسید این یادداشت چیه؟چرا مامانت از کارم

ناراحت نشده؟

پسر گفت دیشب که مست بودی مامان دستتو گرفت که ببرتت رو تخت ,تو عالم مستی گفتی خانوم به من دست نزن

من متاهلم .

" به سلامتی همچین مردایی "

 

 

 

 

 



تاريخ : شنبه 17 آبان 1393 | 16:29 | نویسنده : commune | ارسال نظر(0)
صفحه قبل1...4567صفحه بعد
.: Weblog Themes By BlackSkin :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران